تبليغاتX
کوچه های باران
کوچه های باران
روزی تو خواهی آمد...!
من اضطراب مبهم یک بی قراری ام

غمگین ترین ترانه ی بی بندوباری ام

حتی بهانه های دلم رنگ غم شده

*از لحظه های شاد سرودن فراری ام*

باور کن ای عزیز مرا زرد کرده اند

باور کن آن شکوفه ی سبز بهاری ام

حالا میان حاشیه های پریده رنگ

شاعر نمای مرثیه ی سوگواری ام

چیزی بجز سکوت درین حنجره نماند

من بی صداترین قفس بی قناری ام

دلگرمی سلام دوباره برای تو

تنها بگو که دست خدا می سپاری ام

(کیوان بر آهنگ)

 

|+| نوشته شده توسط شبگردی تنها به اسم مارال در ساعت 20:23 |

عیدتان مبارک...
میلاد صاحب این کوچه است

کسی نمی خواد به شبگرد این کوچه تبریک بگه؟!!!

|+| نوشته شده توسط شبگردی تنها به اسم مارال در ساعت 21:11 |

تکیه داده ام
                   به باد
با عصای استوایی ام
روی ریسمان آسمان
                        ایستاده ام
بر لب دو پرتگاه ناگهان
                        ناگهانی از صدا
                        نا گهانی از سکوت
زیر پای من
            دهان دره ی سقوط
                                    باز مانده است
ناگزیر
با صدایی از سکوت
تا همیشه
           روی برزخ دو پرتگاه
                                  راه می روم

سرنوشت من سرودن است
|+| نوشته شده توسط شبگردی تنها به اسم مارال در ساعت 20:26 |

زیر این گنبد نیلی زیر این چرخ کبود

توی یک صحرای دور یه برج پیر و کهنه بود

یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد

از افق کبوتری تا برج کهنه پر گشود

برج تنها سر پناه خستگی شد

مهربونیش مرهم شکستگی شد

اما این حادثه برج و کبوتر

قصه فاجعه دلبستگی شد!!

............

اول قصه مونو تو می دونی تو می دونستی

من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی

.............

باد و بارون که تموم شد اون پرنده پر کشید

التماس و اشتیاقو ته چشم برج ندید

عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود

بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید!

*

ای پرنده ی من ! ای مسافر من

من همون پوسیده ی تنها نشینم

هجرت تو هرچه بود معراج تو بود

اما من اسیر مرداب زمینم

..............

راز پرواز و فقط تو می دونی تو می دونستی

من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی

.

.

.

.

.....آخر قصه مونو تو می دونی تو می دونستی

من نمی تونم برم

تو می تونی

تو

میتونستی!!

 

(اردلان سرفراز)



|+| نوشته شده توسط شبگردی تنها به اسم مارال در ساعت 10:14 |


خانه ی خالی تنهایی

مثل آیینه ی بی تصویر

در شب تنگ شکیبایی

 

عکسی آویخته بر دیوار

مثل یادی سبز

مانده در ذهن شب پاییز

دختری

گردن افراشته ، با بارش گیسوی بلند

پسری

در نگاهش غم خاموش پدر

و زنی رعنا ، اما دور.....

در شب تنگ شکیبایی ، مردی تنها

مثل آیینه بی تصویر

خالی خانه ی تنهایی

سایه ای خاموش

در شب آینه می گرید

آه ، هرگز صد عکس

پر نخواهد کرد

جای یک زمزمه ی ساکت پا را بر فرش

این همراه تو می گرید ، آیینه است

تو همین چهره ی تنهایی!

 

|+| نوشته شده توسط شبگردی تنها به اسم مارال در ساعت 12:20 |

گل باغ آشنایی...

گل من ، پرنده اي باش و به باغ باد بگذر.
مه من ، شكوفه اي باش و به دشت آب بنشين.
گل باغ آشنايي ، گل من ، كجا شكفتي
كه نه سرو مي شناسد
نه چمن سراغ دارد؟
نه كبوتري كه پيغام تو آورد به بامي
نه به دست مست بادي خط آبي پيامي.
نه بنفشه يي،
نه جويي
نه نسيم گفت و گويي
نه كبوتران پيغام
نه باغ هاي روشن!
گل من ، ميان گلهاي كدام دشت خفتي؟
به كدام راه خواندي
به كدام راه رفتي؟
گل من
تو راز ما را به كدام ديو گفتي؟
كه بريده ريشه مهر، شكسته شيشه ي دل.
منم اين گياه تنها
به گلي اميد بسته.
همه شاخه ها شكسته.
به اميدها نشستيم و به يادها شكفتيم.
در آن سياه منزل،
به هزار وعده مانديم
به يك فريب خفتيم...

|+| نوشته شده توسط شبگردی تنها به اسم مارال در ساعت 14:17 |

 بهار...

فصل درنگ عاطفه در کوچه باغ هاست.

سال نو به تمامی دوستان و عابران مهربون مبارک. سالی پر برکت و شاد داشته باشین.

ممنون - مارال

|+| نوشته شده توسط شبگردی تنها به اسم مارال در ساعت 22:37 |

آمدن . رفتن . دویدن

عشق ورزیدن

در غم انسان نشستن

پا به پای شادمانی های مردم شاد بودن

کار کردن . کار کردن

آرمیدن.....

- زندگی زیباست

|+| نوشته شده توسط شبگردی تنها به اسم مارال در ساعت 17:23 |

دی ماه کوچک است برای گیستن

کارم به روز شصتم بهمن کشیده است...

|+| نوشته شده توسط شبگردی تنها به اسم مارال در ساعت 9:59 |

من به تنگ آمده ام از همه چیز/ بگذارید هواری بزنم...-آی !

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یاری
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم

|+| نوشته شده توسط شبگردی تنها به اسم مارال در ساعت 19:52 |