تبليغاتX
کوچه های باران
کوچه های باران
روزی تو خواهی آمد...!
شبها

چراغ دلت را روشن بگذار تا فرشته ها راه پاکی را گم نکنند!!

.....

شبهای بی فرشته سنگین میگذرد،

مثل روزهای بدون تو

|+| نوشته شده توسط شبگردی تنها به اسم مارال در ساعت 17:56 |

می رفت این چراغ بمیرد.......خدا نخواست!
                                           

نزدیک بود آنهمه گلهای نازنین
بی آب و آفتاب در آن گوشه جان دهند
وان غنچه های تشنه لب نا شکفته نیز
رفتند داغ غم به دل باغبان نهند
نزدیک بود گلشن آباد و با نشاط
ریزد به خاک انهمه نقش و نگار را
نزدیک بود آن چمن سبز و دلگشا
دیگر به عمر خویش نبیند بهار را......

این باغ ،باغ طبع من دلشکسته بود
می رفت تا بسوزد و صحرای غم شود
می رفت باغ طبع طربناک خاطرم
خاموش و سرد همچو دیار عدم شود

در منتهای ظلمت و اندوه و اضطراب
گلشن نجات یافت ز باران رحمتی
از نو گرفت چهره افسردگان باغ
از آب و آفتاب ، صفا و طراوتی

می رفت این چراغ بمیرد خدا نخواست
((او))جلوه کرد و بر دل من نور عشق تافت
آیینه تمام نمای امید بود
خورشید عشق خنده زد و تیرگی شکافت
....
حالا:گل همیشه بهار است طبع من
از فیض اوست کاین همه قول و غزل مراست
او جلوه کرد و بر دل من نور عشق تافت
می رفت این چراغ بمیرد،
 خدا نخواست
|+| نوشته شده توسط شبگردی تنها به اسم مارال در ساعت 11:28 |


اگر یادتان بود و باران گرفت....

                                                       دعایی به حال بیابان کنید

|+| نوشته شده توسط شبگردی تنها به اسم مارال در ساعت 12:32 |

بگو....گفتم با نگفتم؟!!!

به تو گفتم:
 زنده ام با نفس خیال چشمات


چشاتم تنهام گذاشتن..........!

بگو گفتم یا نگفتم؟
|+| نوشته شده توسط شبگردی تنها به اسم مارال در ساعت 10:59 |

من اضطراب مبهم یک بی قراری ام

غمگین ترین ترانه ی بی بندوباری ام

حتی بهانه های دلم رنگ غم شده

*از لحظه های شاد سرودن فراری ام*

باور کن ای عزیز مرا زرد کرده اند

باور کن آن شکوفه ی سبز بهاری ام

حالا میان حاشیه های پریده رنگ

شاعر نمای مرثیه ی سوگواری ام

چیزی بجز سکوت درین حنجره نماند

من بی صداترین قفس بی قناری ام

دلگرمی سلام دوباره برای تو

تنها بگو که دست خدا می سپاری ام

(کیوان بر آهنگ)

 

|+| نوشته شده توسط شبگردی تنها به اسم مارال در ساعت 20:23 |

عیدتان مبارک...
میلاد صاحب این کوچه است

کسی نمی خواد به شبگرد این کوچه تبریک بگه؟!!!

|+| نوشته شده توسط شبگردی تنها به اسم مارال در ساعت 21:11 |

تکیه داده ام
                   به باد
با عصای استوایی ام
روی ریسمان آسمان
                        ایستاده ام
بر لب دو پرتگاه ناگهان
                        ناگهانی از صدا
                        نا گهانی از سکوت
زیر پای من
            دهان دره ی سقوط
                                    باز مانده است
ناگزیر
با صدایی از سکوت
تا همیشه
           روی برزخ دو پرتگاه
                                  راه می روم

سرنوشت من سرودن است
|+| نوشته شده توسط شبگردی تنها به اسم مارال در ساعت 20:26 |

زیر این گنبد نیلی زیر این چرخ کبود

توی یک صحرای دور یه برج پیر و کهنه بود

یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد

از افق کبوتری تا برج کهنه پر گشود

برج تنها سر پناه خستگی شد

مهربونیش مرهم شکستگی شد

اما این حادثه برج و کبوتر

قصه فاجعه دلبستگی شد!!

............

اول قصه مونو تو می دونی تو می دونستی

من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی

.............

باد و بارون که تموم شد اون پرنده پر کشید

التماس و اشتیاقو ته چشم برج ندید

عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود

بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید!

*

ای پرنده ی من ! ای مسافر من

من همون پوسیده ی تنها نشینم

هجرت تو هرچه بود معراج تو بود

اما من اسیر مرداب زمینم

..............

راز پرواز و فقط تو می دونی تو می دونستی

من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی

.

.

.

.

.....آخر قصه مونو تو می دونی تو می دونستی

من نمی تونم برم

تو می تونی

تو

میتونستی!!

 

(اردلان سرفراز)



|+| نوشته شده توسط شبگردی تنها به اسم مارال در ساعت 10:14 |


خانه ی خالی تنهایی

مثل آیینه ی بی تصویر

در شب تنگ شکیبایی

 

عکسی آویخته بر دیوار

مثل یادی سبز

مانده در ذهن شب پاییز

دختری

گردن افراشته ، با بارش گیسوی بلند

پسری

در نگاهش غم خاموش پدر

و زنی رعنا ، اما دور.....

در شب تنگ شکیبایی ، مردی تنها

مثل آیینه بی تصویر

خالی خانه ی تنهایی

سایه ای خاموش

در شب آینه می گرید

آه ، هرگز صد عکس

پر نخواهد کرد

جای یک زمزمه ی ساکت پا را بر فرش

این همراه تو می گرید ، آیینه است

تو همین چهره ی تنهایی!

 

|+| نوشته شده توسط شبگردی تنها به اسم مارال در ساعت 12:20 |

گل باغ آشنایی...

گل من ، پرنده اي باش و به باغ باد بگذر.
مه من ، شكوفه اي باش و به دشت آب بنشين.
گل باغ آشنايي ، گل من ، كجا شكفتي
كه نه سرو مي شناسد
نه چمن سراغ دارد؟
نه كبوتري كه پيغام تو آورد به بامي
نه به دست مست بادي خط آبي پيامي.
نه بنفشه يي،
نه جويي
نه نسيم گفت و گويي
نه كبوتران پيغام
نه باغ هاي روشن!
گل من ، ميان گلهاي كدام دشت خفتي؟
به كدام راه خواندي
به كدام راه رفتي؟
گل من
تو راز ما را به كدام ديو گفتي؟
كه بريده ريشه مهر، شكسته شيشه ي دل.
منم اين گياه تنها
به گلي اميد بسته.
همه شاخه ها شكسته.
به اميدها نشستيم و به يادها شكفتيم.
در آن سياه منزل،
به هزار وعده مانديم
به يك فريب خفتيم...

|+| نوشته شده توسط شبگردی تنها به اسم مارال در ساعت 14:17 |

 بهار...

فصل درنگ عاطفه در کوچه باغ هاست.

سال نو به تمامی دوستان و عابران مهربون مبارک. سالی پر برکت و شاد داشته باشین.

ممنون - مارال

|+| نوشته شده توسط شبگردی تنها به اسم مارال در ساعت 22:37 |

آمدن . رفتن . دویدن

عشق ورزیدن

در غم انسان نشستن

پا به پای شادمانی های مردم شاد بودن

کار کردن . کار کردن

آرمیدن.....

- زندگی زیباست

|+| نوشته شده توسط شبگردی تنها به اسم مارال در ساعت 17:23 |

دی ماه کوچک است برای گیستن

کارم به روز شصتم بهمن کشیده است...

|+| نوشته شده توسط شبگردی تنها به اسم مارال در ساعت 9:59 |

من به تنگ آمده ام از همه چیز/ بگذارید هواری بزنم...-آی !

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یاری
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم

|+| نوشته شده توسط شبگردی تنها به اسم مارال در ساعت 19:52 |

 

درفصل زرد پاییز بیم از دریچه دارم

دیدن نمی توانم کوچ پرندگان را

|+| نوشته شده توسط شبگردی تنها به اسم مارال در ساعت 12:59 |

سلام 22سالگی!

...و22 :

باران که می بارد

احساس می کنم هنوز هم

پیراهن کودکی هایم بر روی طناب پهن است

به برداشتن آن بر می خیزم

میبینم

باد آن را با خود برده است

***&***

بعد از کلی وقت امروز اومدم که کامنتام رو بخونم

همه ی از عابرای مهربونی که با وجود کمرنگ شدن حضورم بازم منو تنها نذاشتن ممنونم:

می زدم بر هم سکوت باغ را از بانگ خویش

داشتم آوازها تا همزبانی داشتم

بیمی از نامهربانی های ایامم نبود

*زانکه هر سو دوستان مهربانی داشتم*

و اما کابوس....

انگار دل خونی از من داره!!!

ولی طبق معمول این شعر رو اشتباه نوشته!

....rooye saresh na saret!!!

خب حافظه ست دیگه.یه بار دیگه هم بهت گفته بودم غلط نخون!!!

به دعای تو هم نیست کوچولو!

....و اما جوابت:

آهای تو که اینهمه دوری از من

این روزا در حال عبوری از من

آهای تو که فکر میکنی سوزوندی

دار و ندارمو با دوری از من!!

طاقت نداری ببینی می دونم

اینهه طاقت و صبوری ازمن......!

فکر نکنم بشه با صد تا دریا

اینهمه نفرتو بشویی از من.

|+| نوشته شده توسط شبگردی تنها به اسم مارال در ساعت 12:54 |

در سوگ قیصر امین پور شاعر محبوب این شبگرد تنها.......

ناودان ها شرشر باران بی صبریست

آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابریست

کفشهایی منتظر در چارچوب  در

کوله باری مختصر لبریز بی صبریست

پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد

در تب دردی که مثل زندگی جبریست

و سر انگشتی به روی شیشه های مات

 بار دیگر می نویسد : (( خانه ام ابریست ))

 

 

 

می گفت : بهترین شعرهای من آن شعرهایی است که هنوز نگفته ام ....

 





|+| نوشته شده توسط شبگردی تنها به اسم مارال در ساعت 20:58 |

طعم شیرین خاله شدن!

حالا که از همه چیز و همه کس دل کندم تا رفتنم راحت تر بشه ، تو پابند موندنم کردی!

تویی که دستای ظریف و قشنگت رو با دنیا و آدماش عوض نمی کنم.

و تمام واژه های دنیا رو با کلمه ی قشنگ : خاله!

تویی که اولینی بودم که دیدی ام و اولین کسی بودم که عاشقت شدم.

تا وقتی لبخندت و توی خواب ندیده بودم اینقدر عاشق خدا نبودم!!

به شوق دیدن توست اگه سختی سفر رو تحمل میکنم و هنوز نرفته بهت قول برگشتن میدم!

به دنیا خوش اومدی خاله جون!

|+| نوشته شده توسط شبگردی تنها به اسم مارال در ساعت 10:43 |

خداحافظ !

اگر رفتم،

بدان ماندن نه اینکه سخت و سنگین بود

مرا قایق به دریا برد

دلیل رفتنم این بود...

|+| نوشته شده توسط شبگردی تنها به اسم مارال در ساعت 12:41 |

راست گفت آِِیینه که منتظر نباش!
 

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام.....

|+|